جمعه‌ای که زمان ایستاد (روایتی از نمایشگاه هنر متوسطه دوره اول قیطریه)

نمایشگاه هنر

جمعه‌ای که زمان ایستاد

(روایتی از نمایشگاه هنر متوسطه دوره اول مفید قیطریه)

نمایشگاه هنر دانش‌آموزان متوسطه دوره اول مفید قیطریه، روز جمعه ۱۰ بهمن‌ماه با حضور پرشور دانش‌آموزان و همراهی گرم اولیای محترم در فضای دبیرستان برگزار شد. در این رویداد هنری، آثار متنوع دانش‌آموزان در رشته‌های مختلف به نمایش درآمد و فرصتی فراهم شد تا خلاقیت، ذوق هنری و نگاه زیبایی‌شناسانه‌ی آنان از نزدیک دیده شود. کلیپی که در ادامه مشاهده می‌کنید، روایتی تصویری از حال‌وهوای این نمایشگاه و لحظات ناب آن روز است.

پس از کلیپ، متنی ادبی و خواندنی را خواهید خواند که یکی از مادران خوش‌ذوق مدرسه با نگاهی لطیف و احساسی از تجربه حضور در نمایشگاه هنر برای ما ارسال کرده‌اند.

جمعه‌ای که زمان ایستاد

جمعه بود و من با قدم‌هایی عادی وارد مدرسه‌ای شدم که قرار نبود عادی بماند.
از همان لحظه‌ی ورود، چیزی در فضا آرام‌آرام مرا از روزمرگی جدا کرد. خوشامدگوییِ نوجوانی با کت ‌وشلوار رسمی، نه فقط یک استقبال، که نشانه‌ای بود؛نشانه‌ای از اینکه اینجا قرار است مسئولیت و اعتماد دست‌به‌دست هم بدهند.
مسیر، مرا نرم و آگاه هدایت می‌کرد؛ پذیراییِ گرم با نوشیدنی داغ و بسته‌بندی‌های شکیل آجیل و دستانی که محصول خودشان را با افتخار عرضه می‌کردند.سرما عقب نشست؛ نه فقط از جسم،که از دل.
پیش از آن‌که متوجه شوم، در گفت‌وگو با والدینی بودم که مثل من آمده بودند شاید چیزی ببینند، اما بی‌خبر از آنکه چیزی درون‌شان دیده خواهد شد.
و بعد…درِ ورود به دنیای نوجوانان.
استقبالی دیگر، این‌بار با کلامی شفاف و نگاهی مطمئن؛ و من، قدم‌ به ‌قدم، وارد جهانی شدم که رنگ داشت، جسارت داشت، و بی‌اجازه از من اجازه نمی‌گرفت.
کلاژها، قصه بودند؛ قصه‌هایی که نه می‌شد حدس‌شان زد، نه می‌شد از کنارشان گذشت. هر کدام مکث می‌خواست؛ هر کدام تماشاگر را دعوت می‌کرد به شنیدن صدای ذهنی که هنوز از چارچوب‌ها نترسیده است.
و ناگهان…دیوار آخر. سیاه و سفید؛ دایره‌ها و مربع‌ها؛ ساده، اما کوبنده. وقفه‌ای که مثل یک سؤال بزرگ ایستاده بود:«*هنر چیست؟*»
نمازخانه،جایی که صندلی‌ها روبه‌روی تصویر نشسته بودند و تصویر، روبه‌روی زندگی. جنب‌ وجوش پسران، کار، خنده، تلاش، باهم‌ بودن… و من پر شدم از شوق؛ از ایمان دوباره به اینکه هنر، واقعاً غذای روح است.
طبقه‌ی اول، و انفجار رنگ‌ها.
لحظه‌ای ایستادم. زمان لغزید و من از خودم جدا شدم.
میزبان جوان، با احترام و آرامش، مرا برد—نه راهنمایی کرد— *برد* به دنیای بافت‌ها، سبک‌ها، ایده‌ها و ناگهان دیدم چطور تصاویر مثل قطرات باران، نه جدا، که مرتبط،در حال باریدنند.
و بعد…چشم‌ها.
چشم در چشم نوجوانانی که هرکدام تنها یک چشم‌شان را کشیده بودند، اما چه نگاه‌هایی! پله ‌به ‌پله پایین آمدم و هر نگاه، چیزی از من می‌گرفت یا شاید چیزی به من یادآوری می‌کرد.
در قاب‌های بعدی، عکس و خیال دست هم را گرفته بودند. واقعیت، ادامه پیدا کرده بود. نه در عکس،که بیرون از آن.
دست ‌سازه‌های گلی…و مکثی عمیق؛ غبطه؛ حسرتی آرام اما واقعی.
کِی ذهن من یاد گرفت خودش را محدود کند؟ کِی جرأتِ بیرون ‌زدن از چارچوب را با «شاید بعداً» عوض کردم؟کِی قرار است این همه تفاوت، این همه تنوع، به چند الگوی محدود بزرگسالی فشرده شود؟ و آیا می‌شود نگذاریم؟
دلم گرفت و درست همان‌جا، زندگی صدا زد.گفت‌وگویی کوتاه رخ داد و دوباره خنده.
حالا عکاسی، نور در تاریکی. وارد اتاق عکاسی شدیم.
و ما، مادرها، که اول رسمی ایستاده بودیم؛ و چند دقیقه بعد کودک شدیم. خندان؛ رها؛ بی‌خبر از زمان.
آن اتاق تاریک، روشن‌ترین جای آن روز بود.
و بعد… قلب بزرگ پشت درب اتاق آخر؛ ساخته ‌شده از مکعب‌های کوچک؛ دعوتی با مهر.
اتاق آخر؛ جایی برای لمس رنگ و گِل. و من، با همه‌ی موانع ذهنی‌ام، باز هم به خودم گفتم:«شاید وقتی دیگر…»
اما دیوار کتاب‌های این اتاق، دل را برد. کتاب‌هایی که از دل‌شان ساقه‌های سبز امید روییده بود، میوه‌های قرمز عشق، و رنگ طلاییِ داناییکه ثروتی‌ است بی‌زوال.
وقتی بالاخره بیرون آمدم، دو ساعت و نیم گذشته بود و من نفهمیده بودم!
هنر، زمان را از معنا می‌اندازد و نوجوانی، امید را زنده نگه می‌دارد و کار جمعی، دل‌ها را به هم گره می‌زند.
و حالا، با تمام وجودم می‌خواهم قدردان باشم.
قدردان مدرسه‌ای که اعتماد کرد. قدردان نوجوانانی که خلق کردند و به‌ویژه قدردان کادر هنری‌ای که از ابتدای سال با صبوری، ایمان و نگاه بلند این مسیر را ساختندو امروز، آن را به زیبایی به ما هدیه کردند.
شما فقط نمایشگاه برگزار نکردید؛ شما امید را قابل دیدن کردید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *