دیالوگ های ماندگار – آقا بزرگ شدی می خوای چیکاره شی ؟

از کودکان شنیدن و گفتن یکی از تجربه‌های بسیار دوست داشتنی و لذت بخش در میان مربیان دبستان مفید قم است ، گفتگوهای کودکان روایتگر و بیان گر جهان بینی و نگاه آنها به جهان و اتفاقات پیرامون است ، و این تجربه ها همه فرصت‌هایی ست برای درک بهتر ما از کودکان و دنیای درون ذهن آنها ، فرصت هایی که از طریق آنها میتوان کودک ، کودکی و ظرفیتهای آن را بهتر فهمید. ظرفیت‌هایی که روایتر ذهن خلاق ، پویا ، واگرا و غیر خطی کودکان در کنار ویژگیهای ارزشمند دیگر است . قصد داریم تعدادی از این دیالوگها را به صورت ماهانه با شما به اشتراک بگذاریم .

– سید حسین خرمشاهی: برای من سه نفر مهمه که فحش ندهند، اول مامانم، دوم بابام و سوم هم خیلی مهمه که خدا بهم فحش نده

– من : علی چرا خمیر بازی آبی و زرد را قاطی میکنی؟
علی : به خمیر بازی سبز بیشتری احتیاج دارم.
من : 😳😳

– محمد مهدی به دوستاش گفت :
می دونید اسم خواهرم چیه؟
یکی از بچه ها : بلههههه که می دونیم نرجس هستش
محمد مهدی شریف: خب فامیلیش چی هستش
یکی از بچه ها: نه دیگه انقد نمی دونیم.
یکی دیگه از بچه ها: فامیلی شو به ما نگفتی !
و شروع کردن به حدس فامیلی !!!

– یه بار طاها ایوبی ازم پرسید : “آقا بزرگ شدی می خوای چیکاره شی ؟ “، هنوز دچار یاس فلسفی ام

– طاها: اون موقع که سه روز مدرسه می اومدیم مدرسه بود، الان که دو روز میایم میشه مدردو !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.